
گاه گمان مي كنم ابتداي راه است اما صدايي مي آيد و مي رود، مي آيد و مي رود و مي گويد: " تا انتها راهي نيست!"
مي خواهم برهنه شوم از نو؛ تمامي اين كثافات را از تن بشوم. آنگاه روح ِ تازه تولد يافته ام را غسل دهم. مي خواهم همه را به دور بريزم. حتي دلتنگي هايم را! حتي بغض هايم را! تمامي آنچه را كه مرا با گذشته پيوند ميزند. بايد تمام شود هر آنچه را كه كابوس است. هر آنچه كه من را از من دور ميكند! هر آنچه را كه...
دل ام گريستن مي خواهد و... سكوت! و شايد كسي كه نگفته همه چيز را بداند.
كاش بدانم كجا ايستاده ام.
قرارمان فردا، همان جاي هميشگي!
من با خاطرات ام مي آيم و تو... تا فردا مي شمارم... مي آيي... نمي آيي... مي آيي... نمي آيي...
كاش بيايي...