نگاهم خيره مي‌ماند به سجاده‌اش كه گشوده‌اي بالاي اتاق و دستان‌ات كه مسح مي‌كنند دانه‌هاي ِ سرخ تسبيح را. اشك‌هايت كه بروي گونه‌ات سرمي‌خورند، دلم ريش مي‌شود!

ذكرش در اتاق می‌پيچد.

" يا من ارجو لكل خير... "

زمزمه می‌کنم:" مادر! او اينجاست!... اينجا... "

و تو از نو چشم مي‌دوزي به سجاده و من

به او!

 

 

 

برای مادربزرگ

 

 

تكه‌هاي شب‌زنده‌داری‌هایت را که كنار هم بگذاری

قول مي‌دهم مرا ببيني!

 

 

زمزمه مي‌كني: " دوستت دارم"

زمزمه مي‌كنم: " دوستت دارم"

لبخند مي‌زني

لبخند مي‌زنم

مي‌بوسي

مي‌بوسم

عجيب منطقي‌ست همه‌چيز

حتي دلتنگي‌هايمان

حتي دلگيري‌هايمان

حتي انگشتري كه به انگشت‌ام كردي و نگين‌اش كه مرا به‌ياد اولين نگاه‌ات مي‌اندازد!

حتي اين‌همه فاصله

كه كاش تمام شود

و فردايي كه كاش امروز شود

تنها كاش

روياهايمان باور نكنند اين‌همه منطق را!

كه من

تو را ميان رويا از جنس شعر يافتم

و تو مرا ميان شعرهايم!

 

 

 

* براي تو

 

 

 

بيداري مي خواهم

بي خاطره!

 

 

* براي هستي

 

 

6 ماه انتظار براي چيدن آخرين انار

با منطقي به گوش

گویند:

" بهار نزديك است

در چند قدمي امروز! "

 

 

من از انزجار دروني ترين لحظه هاي سقوط انسان باز مي گردم

من از تهوع افكار پوسيده هزاران ساليانه

كه موريانه ها بر بودن شان نفرين داده اند باز مي گردم

من از هم آغوشي جهالت و مدنيت باز مي گردم

و مي بيني پوست ِ زرد شده از يرقان ِ سرگرداني ام

بي خواهش،

چرك و خون ِ بي هويتي پس مي دهد!؟

بگو همه لحظه ها خفه شوند

دنيا سرگرم بزك كردن ِ افكارش است!

 

 

كسي چه مي دانست انتهاي آن ابتدا اين مي شود

كه من بي تاب ِ روزي نبودن ات شوم و تو بيتاب ِ دمي نديدن

كه دستان من بي دستان ات سرد شوند و چشمان ام

انتظار آمدن ات را آرام آرام هجي كنند

كه فاصله اگر تو بخواهي مفهومي ندارد

و انتظار اگر من بخواهم!

كسي چه مي دانست روزي

در اين سوي زمين

تو و من

بايستيم مقابل تمام دنيا و ريسمان هاي پاره شده را گره بزنيم

و به هواي آخرين گره عمري صبوري كنيم.

كسي چه مي دانست...!؟

 

 

بر نگاه ام كه مي پيچيدي زن شدن را تجربه مي كردم

فردا چه رنگ است مرد ِ من!؟

 

 

دل ام خواب مي خواهد بي رويا!

 

 

لبخند مضحك ام آسوده ات مي كند كه من آرام ام؟

و اين رنگ، رنگ پريده ام را پنهان مي كند؟

من ِ جديد را مي پسندي؟

3

 

 

فردا كه ماه كامل شود، آسمان باور مي كند تو اينجايي! و من دورترها باور كرده ام.كاش فردا بي هياهو تمام شود؛ با شاخه گل يا سبد گل، توفيري ندارد. مهم دستان ات است و لبخندت. از نو بگو تا كجا مي ماني!؟

2

 

 

تا زمانِ قرار مي شمردم آمدن و نيامدن ات را.دل مي گفت مي آيي و عقل... لبخندت آرامش نگاه آشفته ام، همانند هميشه و دستان ات... چمدان ِ خاطرات ام را جايي ميان انتظار داشتن ات جاگذاشتم. روبنده از نگاه ِ بيتاب ام كنار نميزني؟

1

 

 

گاه گمان مي كنم ابتداي راه است اما صدايي مي آيد و مي رود، مي آيد و مي رود و مي گويد: " تا انتها راهي نيست!"

مي خواهم برهنه شوم از نو؛ تمامي اين كثافات را از تن بشوم. آنگاه روح ِ تازه تولد يافته ام را غسل دهم. مي خواهم همه را به دور بريزم. حتي دلتنگي هايم را! حتي بغض هايم را! تمامي آنچه را كه مرا با گذشته پيوند ميزند. بايد تمام شود هر آنچه را كه كابوس است. هر آنچه كه من را از من دور ميكند! هر آنچه را كه...

دل ام گريستن مي خواهد و... سكوت! و شايد كسي كه نگفته همه چيز را بداند.

كاش بدانم كجا ايستاده ام.

قرارمان فردا، همان جاي هميشگي!

من با خاطرات ام مي آيم و تو... تا فردا مي شمارم... مي آيي... نمي آيي... مي آيي... نمي آيي...

كاش بيايي...