
1 فنجان قهوهء تلخ ِ بدون نقش میخواهم!
پن: دلتنگ که میشوم، هذیانهایم زیاد میشود!
+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان ۱۳۸۶ ساعت توسط نازنین محمودی
|

1 فنجان قهوهء تلخ ِ بدون نقش میخواهم!
پن: دلتنگ که میشوم، هذیانهایم زیاد میشود!

مردن را صرف میکنم؛
مردم
مردم
و باز...
مردم!
آنگاه زنده شدم
شاید!!!

آسمان نزدیک است و خدا نزدیکتر
چرا اینهمه بیتابم!؟
پن: برهنه بر دیدگانات آمدم
خودم!

- اینگونه چشم بهدوزم به تو و آرزوهایم
خوب است؟
تصحیح میکنم!
- اینگونه چشم بهدوزم به تنها آرزویم
خوب است؟
تو را میگویم!!!
پن1: خشم که بر عشق فرود آید، هیجان زیاد میشود!
شاید!
پن2: هذیانهایم زیاد شده است در این حوالی!

تاس مياندازيم
6 آمد تو بمان
5 تاي ديگر آمد من ميمانم!
پن: گاهی آدم از حرف مفت خودش خندهاش میگیرد!

دمبهدم بيشتر در سايه فرو ميروند
دستهايم!
گويي جايي گمشان ميكنم
جايي ميان دستانات!
پ.ن: ترسها تب میآورند و تب، لرز!