
رؤیای لباس ِ سپید ِ عروس
خاک نمیگیرد گویی
زندگی دارد؛
نه دخترک؟
پن1: این روزها قند در دلام آب میشود برای داشتناش، برای پوشیدناش!!
پن2: و تو برای خریدناش!!

رؤیای لباس ِ سپید ِ عروس
خاک نمیگیرد گویی
زندگی دارد؛
نه دخترک؟
پن1: این روزها قند در دلام آب میشود برای داشتناش، برای پوشیدناش!!
پن2: و تو برای خریدناش!!

انتهای رؤیا دمی آسایش
پاها را؛
شاید!!
پن1: جرعهای آب ِخوش خدای من؛ لطفا"!!
پن2: سرشار از انرژیام؛ آی نفس کِش!؟

زمان
میدود
میخوابد
بیوقت!!
پن1: دلبستگی پیدا کردهام به آشیان ِ هنوز نخریدهمان!!
پن2: سوتفاهم چهها که نمیکند! مگر نه خانوم ِ "عین"!؟

+ :" اگه من زیر عمل مٔردم زن نگیریها!!"
- :" یعنی امکاناش هست!!؟"
پن۱: دو هفته با یک دست آنهم، تنها دست ِچپ زندگیکردن عالیست!!
پن۲: یوسف را عزیز ِ مصر به بندگی برد اگر ما بودیم نامادری سیندرلا!!
پن۳: کاری کردی که اگر اینبار زنگ بزنی، میگویم:" عزیزم! ﮔ ه کاریت به من ربطی نداره!"

+ " میگن انتظار شیرینه؛ نه؟"
: " هر کی گفته از شکم سیری گفته!!"
پن: کاش کسی تو را هل میداد، من را نگه میداشت!!

مجسمهها را دوست میداری
و من را
بیشتر!!
پن: بوی جنگ می آید باز!!

+ :" من یه دونه از اینا، از تو میخوام! همین رنگی!!"
- :" میخوای سوغاتی بهت بدم یا زیر لفظی!!"
پن۱: تازگیها مدام دلام میخواهد لوسام کنی و من لجبازی کنم!!
پن۲: سرماخوردگی اونهم توی این گرما! نوبره!!

هی آرامش!
پابهپای زندگی میرقصانمات تا بمانی!!
پن۱: یک عمر پاچهء ملت را گرفتم؛ امروز ملت پاچهء منرا!
پن۲: اینروزها عجیب حواسات به من و اطرافام هست، ممنون خدایم!!