پن1: مورد اول قابل لمستر ست گاهی؛ عکس را می گویم!! پن2: " بالاخره پالتوهامون رو در بیاریم یا تنمون کنیم؟! هان بهار؟!" پن3: دیگران زیر باران قدم می زنند؛ نوبت به ما که میرسد، ﺗٔف هم از آسمان نمیآید!!
+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۸ ساعت توسط نازنین محمودی
|
پشت مینشینم به نگاه ِ خیرهات، روزگار! نه ساز تو رقص ِ من؛ نه ساز ِ من رقص ِ تو!
پن1: این روزها دستهایت را میبخشی، چه بی دریغ! پن2: حکایت ِ این روزهایمان، شده است حکایت ِ آفتابه و دریا! پن3: بیست و هفت سالگی هم رفت، بیاجازهء من!!
+ نوشته شده در هفدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت توسط نازنین محمودی
|
مکرر دیروز میآید امروز میآید فردا میآید و من میان پایان و آغاز دستانام را مینگرم لحظهها را مرور میکنم گویی هنوز حرفی میان دستان و نگاهم برای تولد تقلا میکند. يا ميان سكوتهای تو! دلام لمس رؤیا میخواهد!