139

 

رها می‌شوم روزی
در آغوش‌ات،
آسمان!!

پ‌ن1: خواب‌های نیم‌روزی ِ بهار، عجیب می‌چسبد؛ اگر بشود خوابید!!
پ‌ن2: خدا جان!؟ می‌شود دستی برایم تکان‌دهی!؟

138

 

گرمای ِ بودن ات،
نه تن
که لبخندت!

پ‌ن1: مورد اول قابل لمس‌تر ست گاهی؛ عکس را می گویم!!
پ‌ن2: " بالاخره پالتوهامون رو در بیاریم یا تنمون کنیم؟! هان بهار؟!"
پ‌ن3: دیگران زیر باران قدم می زنند؛ نوبت به ما که می‌رسد، ﺗٔف هم از آسمان نمی‌آید!!

137

 

پشت می‌نشینم به نگاه ِ خیره‌ات، روزگار!
نه ساز تو
رقص ِ من؛
نه ساز ِ من
رقص ِ تو!

پ‌ن1: این روزها دست‌هایت را می‌بخشی، چه بی دریغ!
پ‌ن2: حکایت ِ این روزهایمان، شده است حکایت ِ آفتابه و دریا!
پ‌ن3: بیست و هفت سالگی هم رفت، بی‌اجازهء من!!