136

ماهیگلی ِ هفتسین!
نکند رنگ ببازی
به سردی دستانام!
پن1: سال ِگذشته، گقته بودم!
پن2: گاه باید سکوت کرد به احترام ِ سکوت!
پن3: هی بهار! عطرت گم است؛ چون خودت!

ماهیگلی ِ هفتسین!
نکند رنگ ببازی
به سردی دستانام!
پن1: سال ِگذشته، گقته بودم!
پن2: گاه باید سکوت کرد به احترام ِ سکوت!
پن3: هی بهار! عطرت گم است؛ چون خودت!

بیداری را خواب میبینم
بههوای آن دم
رؤیا شدن!!
پن1: خواب ماندهام میان ِ زن شدن!
پن2: " خدا جون! میشه روزها رو، دو تا یکی بگذرونی!؟"
پن3: پنجام فروردین را مرور میکنم سرشار!

همه ساکت!
زمستان،
آخرین روزهای بارداریاش را
میاندیشد!
پن1: ماندهام، من در حباب ِ افکارم معلقام یا حباب ِ افکارم در من!
پن2: عطر ِ تلخ، گنگام میکند، چون سکوت ِ تلخ ِ تو، گاهی!

خدا!؟
مرا ممنوعالتصویر کردهای
یا رؤیاهایم را؟
پن1: کلافهام! هُل دادن هم، چیزی را تغییر نمیدهد!!
پن2: چه ساده و بیهیجان، چهار ماه گذشت!!
پن3: دلام تفأل میخواهد!