
رؤیای ِ بهار
میدود میان ِ رگهایم
بیدغدغه!
پن1: دیشبها را دوست میدارم و منطقات را!
پن2: دلم ضعف میرود برای عکسهای ِ مشترکمان!
پن3: دیگه هول در مورد ِ زبان کارساز نیست! احتمالا" پس گردنی جواب میده!!

رؤیای ِ بهار
میدود میان ِ رگهایم
بیدغدغه!
پن1: دیشبها را دوست میدارم و منطقات را!
پن2: دلم ضعف میرود برای عکسهای ِ مشترکمان!
پن3: دیگه هول در مورد ِ زبان کارساز نیست! احتمالا" پس گردنی جواب میده!!

های آرامش!
در کدامین پستوی ِ فردا
جا خوش کردهای!؟
پن1: دیشب اولین شب، در خانهمان بود، تو بدون ِ من، ... با من!
پن2: آب ِ پاکی را چنان ریختنند بهروی دستانمان که تا یکسال خیالمان راحت باشد!!
پن3: گویی انرژی میگیرم وقتی قرار بر، از نو آلمانی صحبتکردن میشود!

هنوز دلام
برای ِ همان نزدیکترین مشترکمان
تنگ است!
پن1: میگویند:" عکسهای ِ انتخابیات تحریک آمیز است!!" اینهم از نوع ِ بدون ِ تحریک!!
پن2: تنها یک امتحان ِ دیگر باقیست!
پن3: کاش یکی من رو هل بده، زبانام رو بخونم!!
پن4: آن دلتنگی ِ بالا، تنها برای تصحیح عکس میباشد!!

دلام
برای نزدیکترین مشترکمان
تنگ است!
پن1: اینروزها عجیب کلافهام!
پن2: کدام گریموری اراجیف ِ کتابهای گریم را از بر میکند؟!... من!!
پن3: یه مهر میخوان بزنن، هم ما رو کشتن هم خودشون رو!!

قرار بر انتهای ِ اینجا بود و ابتدای ِ آنجا
قرار بر این بود دستانام را
رو به خورشید آنجا بگیرم
غسل دهم با ترانه؛
نه به هوای فردا
باران
و نه حتی به هوای دستانام!
تنها به هوای قد کشیدن
بالا رفتن
و از نو پرواز کردن در هوای ِ شعر!
حال ماندهام میان ِ اینجا و آنجا
میان آنها که بودم و اینها که شدم!!
میان ِ تمامی ِ دل نگرانیهایی که حتی شعر هم آرامشان نمیکند.
گویی چمدانام روزنی داشته است
که شعرهایم از آن افتادهاند
دیروزم از آن افتاده است
من از آن افتاده است!!
میبینی هنوز نیامده
گم شدهام
گم شدهایم ..!!
من
نگاهام
لبخندم
دستانم !!
دستان ِ بیگناه ِ من!!
قلم برایشان مفهومی ندارد
چه تلخ انس گرفتهاند با رنگها
با صورتکها!
میرقصند
نه با کلمات
که با لبخندها.
هذیان میگویند با نگاهها!!
هی فلانی!
من خوبم! تنها گویی ...
بیتابام!
بیتاب ِ تو
بیتاب ِ فردایمان
بیتاب ِ بودنمان
بیتاب ِ آن دقایق که برای آمدنات ذکر میگفتم.
دستانام بهانه است
چمدانام
حتی شعرهایم!!
تو باشی
شعرهایم نیز میآیند
از نو انس میگیرند دستانام با قلم.
تو باشی قد میکشم
من میشوم!
میدانم!!
ن ا ز ن ی ن - ت - دی 87
پن: گاه نباید جدی نوشت؛ مثل بالا!!

من در بند
در بند ِ دستانات،
دمی سکوت!!
پن1: مرحله اول ِ رنگرزی به پایان رسید؛ بیحرف ِ پیش!!
پن2: پشت یا در کنار، مهم نگاه ِ حمایتگر توست!!
پن3: گویی این دم ِ آخر باید خود را در وقت خفه کنم؛ میگویند در فرنگ وقت نیست!!

.Gib mir deine Hand
,Ich werde sie halten
.wenn du einsam bist
,Ich werde sie wärmen
.wenn dir kalt ist
,Ich werde sie streicheln
.wenn du traurig bist
Ich werde sie
,wieder loslassen
wenn du frei
.sein willst
پن1: برای شمارش ِ سکوتهایم، انگشت کم آوردهام!
پن2: رقص ِ گیسوان و طنازیشان را دوست میدارم!!

رؤیاهایم حباب؛
نه میترکند
نه میهراسند
پرواز میکنند بیخیال!!
پن1 : چیزیهایی اینجا دلتنگِ تو هستند و چیزهایی آنجا دلتنگِ من؛ صبور میمانند!!
پن2 : اینروزها مدام دل و رودهام، خلافِ نیروی جاذبه عمل میکنند!!