هذیان

قرار بر انتهای ِ اینجا بود و ابتدای ِ آنجا
قرار بر این بود دستانام را
رو به خورشید آنجا بگیرم
غسل دهم با ترانه؛
نه به هوای فردا
باران
و نه حتی به هوای دستانام!
تنها به هوای قد کشیدن
بالا رفتن
و از نو پرواز کردن در هوای ِ شعر!
حال ماندهام میان ِ اینجا و آنجا
میان آنها که بودم و اینها که شدم!!
میان ِ تمامی ِ دل نگرانیهایی که حتی شعر هم آرامشان نمیکند.
گویی چمدانام روزنی داشته است
که شعرهایم از آن افتادهاند
دیروزم از آن افتاده است
من از آن افتاده است!!
میبینی هنوز نیامده
گم شدهام
گم شدهایم ..!!
من
نگاهام
لبخندم
دستانم !!
دستان ِ بیگناه ِ من!!
قلم برایشان مفهومی ندارد
چه تلخ انس گرفتهاند با رنگها
با صورتکها!
میرقصند
نه با کلمات
که با لبخندها.
هذیان میگویند با نگاهها!!
هی فلانی!
من خوبم! تنها گویی ...
بیتابام!
بیتاب ِ تو
بیتاب ِ فردایمان
بیتاب ِ بودنمان
بیتاب ِ آن دقایق که برای آمدنات ذکر میگفتم.
دستانام بهانه است
چمدانام
حتی شعرهایم!!
تو باشی
شعرهایم نیز میآیند
از نو انس میگیرند دستانام با قلم.
تو باشی قد میکشم
من میشوم!
میدانم!!
ن ا ز ن ی ن - ت - دی 87
پن: گاه نباید جدی نوشت؛ مثل بالا!!
مکرر