130

بازی میکنم
به خیال ِ پارهکردن ِ بندها
تو برقصان!!
پن: چیزی در توست که تنها در توست؛ خود ِ تو!

بازی میکنم
به خیال ِ پارهکردن ِ بندها
تو برقصان!!
پن: چیزی در توست که تنها در توست؛ خود ِ تو!

حجم ِ سپید ِ رؤیا
جایی میان ِ من و تو
لبخند میزند!
پن1: باورش سخت است، زمانی تا بهار نمانده است!
پن2: از چهاردهم تا بیستو نهم را تبریک میگویند و من هر روز را!!

پرواز نهایت ِ من!
دستانام را که بگشایم
آسمان
من میشود!
پن1: تجربههای تازه، همیشه مرا به یاد ِ بهار میاندازد!!
پن2: پاهام قوی شدن از بس که روی ِ خودشون وایسادن!!
پن3: زمان ِ غربال کردن رسیده است گویی!!
پن4: دیروز را دوست میداشتم!

ایمانام به رؤیاهایم آن است
که تو گویی به دستان ِ آفتاب!
پن1: بعد از ششماه و کلاسی که همه بهترینها هستند؛ امروز تمامی ِ حسهای بد را تجربه کردم!
پن2: کاش آنچه در انتظارش هستم زود بیاید!!
پن3: اینروزها تهوع، دست از سر افکارم بر نمیدارد!

چشم، هم بگذارم
باز دستات را میخوانم
روزگار!
پن1: لبخند که میزنی، آسمان را میسپاری به دستانام!
پن۲: اینروزها عجیب دلام هوای ِ کدبانو شدن را کردهاست!
پن۳: قهقهههایت نیز!!

دلهره میآورد
شریک شدن در بازی ِحوا!!
پن1: یادش عطر یاس میدهد، سفره زندگیمان!
پن2: افکارم در حال پوستاندازی ست!

هی روزگار!
چشم دوختهام به بازیات
مات!
چشم دوختهای به بازیام
حیران!!
پن1: نه هول، نه پس ِگردنی؛ کمی منطق کارساز بود!!
پن2: +:" معده درد با اعصاب ارتباط ِ مستقیم دارد یا نوع ِ تغذیه؟!"
-:" با زخم ِ معده!!"
پن3: گمان کنم ناف ِ من را در آژانس ِ هواپیمایی انداخته باشند!!

رؤیای ِ بهار
میدود میان ِ رگهایم
بیدغدغه!
پن1: دیشبها را دوست میدارم و منطقات را!
پن2: دلم ضعف میرود برای عکسهای ِ مشترکمان!
پن3: دیگه هول در مورد ِ زبان کارساز نیست! احتمالا" پس گردنی جواب میده!!

های آرامش!
در کدامین پستوی ِ فردا
جا خوش کردهای!؟
پن1: دیشب اولین شب، در خانهمان بود، تو بدون ِ من، ... با من!
پن2: آب ِ پاکی را چنان ریختنند بهروی دستانمان که تا یکسال خیالمان راحت باشد!!
پن3: گویی انرژی میگیرم وقتی قرار بر، از نو آلمانی صحبتکردن میشود!

هنوز دلام
برای ِ همان نزدیکترین مشترکمان
تنگ است!
پن1: میگویند:" عکسهای ِ انتخابیات تحریک آمیز است!!" اینهم از نوع ِ بدون ِ تحریک!!
پن2: تنها یک امتحان ِ دیگر باقیست!
پن3: کاش یکی من رو هل بده، زبانام رو بخونم!!
پن4: آن دلتنگی ِ بالا، تنها برای تصحیح عکس میباشد!!

دلام
برای نزدیکترین مشترکمان
تنگ است!
پن1: اینروزها عجیب کلافهام!
پن2: کدام گریموری اراجیف ِ کتابهای گریم را از بر میکند؟!... من!!
پن3: یه مهر میخوان بزنن، هم ما رو کشتن هم خودشون رو!!

قرار بر انتهای ِ اینجا بود و ابتدای ِ آنجا
قرار بر این بود دستانام را
رو به خورشید آنجا بگیرم
غسل دهم با ترانه؛
نه به هوای فردا
باران
و نه حتی به هوای دستانام!
تنها به هوای قد کشیدن
بالا رفتن
و از نو پرواز کردن در هوای ِ شعر!
حال ماندهام میان ِ اینجا و آنجا
میان آنها که بودم و اینها که شدم!!
میان ِ تمامی ِ دل نگرانیهایی که حتی شعر هم آرامشان نمیکند.
گویی چمدانام روزنی داشته است
که شعرهایم از آن افتادهاند
دیروزم از آن افتاده است
من از آن افتاده است!!
میبینی هنوز نیامده
گم شدهام
گم شدهایم ..!!
من
نگاهام
لبخندم
دستانم !!
دستان ِ بیگناه ِ من!!
قلم برایشان مفهومی ندارد
چه تلخ انس گرفتهاند با رنگها
با صورتکها!
میرقصند
نه با کلمات
که با لبخندها.
هذیان میگویند با نگاهها!!
هی فلانی!
من خوبم! تنها گویی ...
بیتابام!
بیتاب ِ تو
بیتاب ِ فردایمان
بیتاب ِ بودنمان
بیتاب ِ آن دقایق که برای آمدنات ذکر میگفتم.
دستانام بهانه است
چمدانام
حتی شعرهایم!!
تو باشی
شعرهایم نیز میآیند
از نو انس میگیرند دستانام با قلم.
تو باشی قد میکشم
من میشوم!
میدانم!!
ن ا ز ن ی ن - ت - دی 87
پن: گاه نباید جدی نوشت؛ مثل بالا!!

من در بند
در بند ِ دستانات،
دمی سکوت!!
پن1: مرحله اول ِ رنگرزی به پایان رسید؛ بیحرف ِ پیش!!
پن2: پشت یا در کنار، مهم نگاه ِ حمایتگر توست!!
پن3: گویی این دم ِ آخر باید خود را در وقت خفه کنم؛ میگویند در فرنگ وقت نیست!!

.Gib mir deine Hand
,Ich werde sie halten
.wenn du einsam bist
,Ich werde sie wärmen
.wenn dir kalt ist
,Ich werde sie streicheln
.wenn du traurig bist
Ich werde sie
,wieder loslassen
wenn du frei
.sein willst
پن1: برای شمارش ِ سکوتهایم، انگشت کم آوردهام!
پن2: رقص ِ گیسوان و طنازیشان را دوست میدارم!!

رؤیاهایم حباب؛
نه میترکند
نه میهراسند
پرواز میکنند بیخیال!!
پن1 : چیزیهایی اینجا دلتنگِ تو هستند و چیزهایی آنجا دلتنگِ من؛ صبور میمانند!!
پن2 : اینروزها مدام دل و رودهام، خلافِ نیروی جاذبه عمل میکنند!!

هی پاییز!
حواسام به خوابات هست؛
بارانات را بیتابم!
پن1: کاش میدانستم در حالِ حاضر، باید در کدام جایگاه ایفای نقش کنم!!
پن2: " حساب کردم الآن از 5 تا از انگشتام هنر میریزه!! 5 تای دیگش رو بیخیال!! "

تو رؤیای ِ من
من رؤیای ماه؛
آسمان کدامین سو؟
پن1: تا حالا تو دستدست میکردی، حالا اجنبیها!!
پن2: رنگکردن ِ گنجشک کم بود، گربه بهجای ببر جا زدن هم اضافه شد!

های تنهایی!
من پشت به دنیا ایستادهام
دستانات بر شانهام سنگین!!
پن1: این شبها را هیچگاه فراموش نمیکنم.
پن2: خوب تمرین ِ رفیق ِ نیمهراهبودن می کنی!!

تاوان ِ معصومیت
نه سکوتی همیشگی
تأملی گاهی!!
پن1:خدا را شکر با این کمر همتی که زمین و زمان برای نابودیم بستهبودن، بالاخره شب شد و من هنوز نفس میکشم!
پن2: عزیزم! به نظرت " من با تو ازواج کردم یا با تلفن!!؟"

های دلخوشیها
بمانید میان ِ مرگ و زندگی؛
چون من!!
پن1: نوبر است، با اینهمه سرشلوغی، سر ِ دیگران را خلوت میکنم!
پن2: اینروزها، رنگ کردن ِ گنجشک و فروختن بهجای قناری را یاد میگیرم!!

امروز اینجا دلتنگ ِ تو
فردا، آنجا دلتنگ ِ اینجا.
دلتنگ ِ تمامی ِ رؤیاهای ِ میان ِ بنبست ِ کودکی
میان ِ کتابچههای برگبرگ ِ شدهء نقاشی
و آلبومهای کاهی شدهء قدیمی
میان ِ عطر ِ تن ِ مادر و لبخند ِ همیشه کمرنگ ِ پدر!
من به گمان ِ تا همیشه بودن
دیروزم را نقاشی کردهبودم بهروی تن ِ این خیابانها
گیسوانام را باد دادهبودم در نفس ِ بیتاب ِ اینجا
من عاشق بودم به این هوا
به این شهر
به این دیار
به این باران !!
حال ماندهام
با این چمدان ِ کرایهای
بی تمامی ِ دیروزم
راه ِ کجا در پیش گرفتهام!
مادر رو بر میگرداند به هوای نگاه ِ بیتابش.
با من نه
اما حرف میزند با ریحانها،
با عکس ِمان.
دست میکشد بر گیسوانام و آه میکشد بر سپیدیِ فردایشان
و من بیشتر کلمات را گم میکنم میان ِ بغضهایم!
پدر رو ترش میکند به هوای ِ فردای ندیدنام
دست پس میکشد از میان ِ دستانام
و چشم میدوزد بر لبان ِ خاموش ِ مادر!!
و من میشمارم لحظههای ِ داشتن ِ دستانشان را
امروز
امروز
و باز ...
امروز!
و فردا من هستم و من و من
و تو
و آسمان ِ همیشه بارانی آنجا!!
چمدانام را کجا بگذارم؟
پن1: تا به حال تا این حد اضطراب نداشتم. آرامبخش لطفا"!!
پن2:باران مرا به یاد ِ خودم میاندازد!!

بدون ِ شرح!!
پن: جدای ِ از سکوت ِ بالا، اینروزها موضوع ِ عکس میچسبد!!

- :" کودک ِ درونت الآن بهت چی میگه؟"
+:" تو بیشتر مال ِ منی یا گردنبندت که گردنمه!!"
پن1: گفتم یکی هولام بده وسط ِ کارهای نکرده، نگفتم با سر!!
پن2: پر از حبابام اما از نوع ِ رنگی!!

دروغ گفته بودم٬
برهنه به خوابهایت میآیم.
خوابی نیست!
پن1: زنبودن را دوست میدارم، بیش از دیروز!!
پن2: باران...

پاهایم پرواز میدانند
نگران ِ رؤیایمان نباش!
پن1: زندگی ِ مشترک ِ بدون تو شیرین نیست، مرد ِمن!!
پن2: کاش کسی مرا هُل میداد وسط ِ این همه کار ِ نکرده!!

گذشت
آغاز شد
همین انتهای ماست
من و تو!!
پن1: دهم آبان شروع ِ ما بود!
پن2: مدتی در این حوالی نیستم!

آرامام کن
به آرامی فردا!
پن1: گاه زندگی بدون ِ شرح را، بیشتر دوستمیدارم!
پن2: دهم آبان نزدیک میشود مدام و من بیتابتر و تو بیشتر!
پن3: این سرشلوغی چقدر لذتبخش است!

- "تازگیها فکر میکنم خیلی دوسِت دارم!!"
+ " احتمالا" به خاطر ِ تن کردن ِ لباس ِعروس ِ!!"
پن: حواسات به شمارش ِ روزها هست، مرد ِمن؟!

روزی اندازهات میشود
پاپوشهای ِ حسرت
حسرت مخور عروسک!!
پن1: هی زمان! ماراتون را آغاز کن تا روز ِ موعود!
پن2: زبان ِ مرا نمی فهمد کامپیوتر ِ بیمار ِ من!!